چشمان یادگاری

دختری بود نابیناکه از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

و چنین شد که آمد آن روزی
که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »


دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست

دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »

/ 6 نظر / 6 بازدید
ستاره

[نگران]wooooooooooooooooooooooooooooooooooooooow

ghalbe adamo be dard miare in post[ ناراحت]

ريحانه

متنش عالي بود.

kookoo

اوه[ناراحت][دلشکسته][گریه]

لادن

محشر بود.چقدر ادمي ميتونه بي رحم باشه!

حدیث

چقدر تفاوت میان انسان ها... با همین چند جمله قلبم متآثر شد و دیگر هیچ ...[هیپنوتیزم]