معبد دوستی

بر گستره ی دو مزرعه هم جوار دو کشاورز دوست زندگی می کردند .

یکی تنها بود و دیگری همسری داشت و فرزندانی .

محصول خود را برداشت کردند و شبی آن مرد که خانواده ای نداشت , چشم گشود و انباشته محصول خود را در کنار دید و اندیشه کرد :

(خدا چه مهربان است با من ,اما دوستم که خانواده ای دارد , نیازمند غله ی بیشتری است ).

چنین بود که سهمی از غله ی خود برداشت و به مزرعه ی دوست برد .

آن دیگری نیز در محصول خود نگریست و اندیشه کرد :(چه فراوان است آن چه زندگی مرا سرشار می کند و دوست من چه تنهاست و از شادمانی دنیای خویش سهمی نمی برد ).

پس به زمین دوست رفت و قسمتی از غله ی خویش بر خرمن او نهاد .

صبح روز بعد چون که باز به درو رفتند , هر یکی خرمن خویش را دید که نقصان نیافته است .

و این تبادل همچنان ادامه داشت تا آن جا که شبی در مهتاب دوستان فرا روی هم آمدند هر دو با یک بغل انباشته ی غله و راهی کشتزار دیگری .

آن جا که این دو به هم رسیدند , معبدی بنیاد شد !

 

/ 0 نظر / 20 بازدید