رفتگر...

مرد رفته گر آرزو داشت برای یکبار هم که شده موقع شام با تمامی خانواده اش دور سفره کوچکشان باشد و با هم غذا بخورند . او بیشتر وقت ها دیر به خانه میرسید و فرزندانش شامشان را خورده و همگی خوابیده بودند . هر شب از راه نرسیده به حمام کوچکی که در گوشه حیاط خانه بود میرفت و خستگی و عرق کار طاقت فرسای روزانه را از تن می شست . تنها هم سفره او همسرش بود که در جواب چون و چرای مرد رفته گر ، خستگی و مدرسه فردای بچه ها و اینجور چیزها را بهانه می کرد و همین بود که آرزوی او هنوز دست نیافتنی می نمود .
یک شب شانس آورد و یکی از ماشین های شهرداری او را تا نزدیک خانه شان رساند و او با یک جعبه شیرینی و چند تا پاکت میوه قبل از چیدن سفره شام به خانه رسید . وقتی پدر سر سفره نشست فرزندان هر یک به بهانه ای با پدر شام نخوردند . دلش بدجوری شکست وقتی نیمه شب با صدای غذا خوردن یواشکی بچه ها از خواب بیدار شد و گفتگوی آنها را از آشپزخانه شنید :
« چقدر امشب گشنگی کشیدیم ! بدشانسی بابا زود اومد خونه . با اون دستاش که از صبح تا شب توی آشغالهای مردمه . آدم حالش بهم میخوره باهاش غذا بخوره...


/ 4 نظر / 38 بازدید
نیازراد

خیلی آپ قشنگی بود ول وقعا دلم برای باباهه سوخت[ناراحت] ولی عجبه های نامردی داشت[عصبانی]خیل ناراحت شدم[گریه][ناراحت]

سبحان

سلام دوست عزيز.وبلاگ زیبایی دارید اگه به دنبال برنامه هاي کاربردي موبايل و کامپيوتر هستي و يا دوست داري با ترفندهاي کامپيوتر آشنا بشي حتما به ما سر بزن . ممنونم

khatoon

✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿ سلام. واقعا وبتون عالیه به منم سر بزنید و اگه مایلید در وبم بهم خبر بدید تا تبادل لینک کنیم.

نفس1

ما هم بچه ی امروزی هستیم ولی نه در این حد برن بمیرن اون بچه ها برن گمشن اه روزمو بهم زدید