خداوندا پریشانم .....

خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،

 چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

 

خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

 

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

 

خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

 

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

 دکتر علی شریعتی

/ 6 نظر / 78 بازدید
سيمين

خيلي خوب و با مفهوم بود.دست اقاي شريعتي درد نكنه.[خداحافظ]

حدیث

سلام بازم می خواستم آدرس یه سایت بدم که پر از مطلبی و بازهم اگه خواستی بروتوش و یه نگاهی بکنش. http://dastanak.blogsky.com[خداحافظ]

صدف

عالی بود[فرشته]

حدیث

سلام.خواهش می کنم یک مطلب جدید بگذارید،خسته شدیم از این که هر وقت وبلاگتون رو باز می کنیم همون مطالب قدیمیه

نازيلا

حديث خانم محترم شما اگر خسته شدي بگير بخواب.ما كه هر چي ميخونيم سير نميشيم واقعا عاليه دست گلتون درد نكنه

حدیث

نازیلا جان حرفتو قبول دارم و حرفمو پس می گیرم.