گرمای دستان او

پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "

پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "

پسرک آرام نجوا  کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "

پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "

پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."

پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "

اما بدتر از همه این است که...  پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند

بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .

" می فهمم چه حسی داری  . . . می فهمم . "

 

/ 6 نظر / 14 بازدید
kookoo

ا حواسم نبود! نظرم عین مال ستاره شد![نیشخند]

kookoo

خیلی قشنگ بود....[ناراحت] [رویا]

kookoo

وای وای وای[منتظر] میبینم که چتر کنار عنوانمو جا انداختین[منتظر] [زبان]

kookoo

[بغل]جهت بالا بردن دمای شوفاژ!